تبليغاتX
میراب (صفحه مخصوص اشعار عباس میرابیان)

کــی شــود تـــا بــاز بــیــنــم چـهــره آن یــار را

یـک نـظر مـهـمـان شـوم آن چـشم پر اسرار را

 شـور لـبـخـنـدی کــه زد آرام دل را بــرده اسـت

کـی تـوان یــا رب چـشـیـدن لـعـل شـکـربـار را

 او بــه نــاز و دلــفــریـبـی واقـعـا" اسـتـاد بــود

غـنـچـه بــا بـلـبـل نـکـرد این نــــرمـی رفتار را                                                

رفت و بـاخود برد خواب از دیده و از فـکـر هـوش

آری از ذهـــنـــم زدود الـــبـــاقـــی افـــکــار را

 رفته بیرون از سرش فکر بهشت و عشق حور

هر کـه چشمانش بـدیـد آن روی چون گلزار را

 گر شـنـیـدی قـصـه قـابـیـل را حـیـران مـشـو

چون سرم راضـی نـشـد، دل نیز کرد این کار را

 پـرده رخ نـیـسـت قـادر سـر دل کـتـمـان کـنـد

من بـه او دلبسته ام، یـا رب چه سود انکار را

 چون که درمان دل " میراب " در دستان اوست

یــا رب از دسـتــش بــنــه مـرهـم دل بـیـمـار را

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:27  توسط نبراس میرابیان   | 

 

مادر

 

مادرم ، ای که تو بر بستر من بیداری

کور باشم چو رسانم به شما آزاری

 

دردت از یاد بری تا که ببینی دردم

چشم بر هم ننهی تا رهم از بیماری

 

در دلت هست ز بی مهری من غم اما

چون ز غم ناله کنم میدهیم دلداری

 

بی توجه به تو آغاز کنم گر کاری

بی دعای تو به مقصد نرسانم باری

 

گر به درگاه خدا ناله کنم شب تا صبح

تا رضایت نبود بی اثر است این زاری

 

جان فدایت بکنم پاسخ خوبیهایت

تا که جبران بکنم شاید از آن مقداری

 

در ثنای تو چه بالاتر از این نکته که گفت

زیر پای تو بهشت و به برین جا داری

 

شرح حال تو نگنجد به دو بیتی از شعر

جلوه رحمت رب ، ترجمه ایثاری

 

گر همه خوبی عالم به تو مانند کنند

مرده باد آنکه به تصدیق نگوید آری

  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:43  توسط نبراس میرابیان   | 

------------------

 

دانـی کــه چـرا یـار پـس پـرده نـهـان است

چـون دیـدن او بـر دل عـشــاق گـران است

 

یـکـدم مـتـجـلـی شـد و بـا خـاک یکی کرد

آن کـوه کــه پـایـنـدگـیـش ورد زبــان است

 

نـــادیــدن دلـــدار نـــشــــد بــاعــث انـکــار

هـر جـا نـگـری جلوه ای از یـار عـیـان است

 

در ذهــن نــگــنـجــیــده و در وصــف نـیــایــد

هـر قـدر از او گفته شـود، هـیـچ از آن است

 

نـورش بـه دلـت تـا کـه کسی هـسـت نتابـد

یـارش نـشـود هـرکـه دلـش بـا دگـران است

 

از بــهــر لــقــــا جــــان دهــد و مــال بــبــازد

کی عاشق او مشغله اش سود و زیان است

 

تـرسـان ز آتـش چـه شـود گــر کــه بـچـیـنـد

یک گل ز جهان، گـر چـه طمعکار جنان است

 

هـــر کــس نـشـود هـمـدم گـلـهــای بـهـاری

ســهــم دل او حــســرت ایـــام خــزان است

 

" مـیـراب " نــکــن وصــف رخ یــــار زمــیــنــی

"آن را که عیان است چه حاجت به بیان است"

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:33  توسط نبراس میرابیان   | 

 

نامه ای به یعقوب

 

یعقوب، اسرائیل، بشنو از دلی خون

دیدی که دزدیدند یوسف از پدر، چون

 

گر یوسفت را زنده قعر چاه کردند

از کودکان ما روان شد جوئی از خون

 

آن قوم سرگردان که نفرین پشتشان بود

راندند ما را از زمین و خانه اکنون

 

کشتند مردان و زنان و کودکان را

موعود غصبی را چنین کردند گلگون

 

آمالشان گسترده تا نیل و فرات است

نامیده خود را برتر و قوم دگر دون

 

ما را سلاح و آن ددان را جنس قلب است

سنگ اینچنین تقسیم شد در زیر گردون

 

در قلبشان ناپاکی عشق زلیخاست

در بند کرده پاکبازانی چو مجنون

 

نیرنگ صلح و دوستی کردند اما

بال کبوترها شکست و شاخ زیتون

 

شد عقده هاشان سرب و بر مردم ببارید

آری چنین کردند با ما قوم ملعون

 

بر این همه درد و عذاب و غصه و آه

نامردی اخوان دین دردیست افزون

 

لاکن خودت دانی که منجی بی خبر نیست

می آید و می سازد این عالم دگرگون

 

یوسف به چاه افکنده و آگه نبودند

زاندم که این یوسف شود از غیب بیرون  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:28  توسط نبراس میرابیان   | 

فاطمه ( س )

چون که در اذهان نگنجد کبریبای فاطمه

دیده آمد سـرمه سازد خاک پـای فاطمه

                              

واله تر از خود بدید و گم شده در این دیار

هرکه در دل داشت حب بی ریای فاطمه

 

چون که خود را لایق خاک در بانو ندید

هاتف از دل بانگ زد اینجاست جای فاطمه

 

گر چه محرومی ز دیدار مقامی بس بزرگ

پندها گیر از حیات پر بهای فاطمه

 

بود او را مادری پاکیزه دامن، طاهره

پله ای از پله های اعتلای فاطمه

 

گر چه زنهای عرب را سروری بود آن زمان

طرد شد تا گشت شوی او ابای فاطمه

 

چون که تلخ آمد و را دوری زنهای عرب

مونسش گشت از رحم شیرین صدای فاطمه

 

نیست لازم تا بگویم کیست ایشان را پدر

سرور کل خلائق، مصطفای فاطمه

 

نام او را فاطمه بنهاد سبحان چون که گفت

دور باشند از جهنم شیعه های فاطمه

 

بود قبل از خلقت آدم به جنت همچو نور

بودش همچون تاج بر سر مرتضای فاطمه

 

نام او بنوشته بر عرش و به درهای بهشت

عرش را نوری بود صورت نمای فاطمه

 

 

اول کل وارد جنت شود در روز حشر

گفت مولای دو عالم در ثنای فاطمه

 

روز محشر او شفیع دوستدارانش بود

جنت است از آنشان زیر لوای فاطمه

 

خشم میگیرد خدا را چون غضبناک است او

مرتبط باشد رضایش با رضای فاطمه

 

با نبی و شوی و فرزندان خود زیر کسا    

گشت بیگانه پلیدی با جلای فاطمه

 

در زمان عیسي از مریم زنی برتر نبود

لامکان و لازمان باشد علای فاطمه

 

گر که تکلیف دفاع از حق نمیکرد اقتضا

کی شنیدی کس بلندای صدای فاطمه

 

چون که از حق پیروی کرد و ز فرمان رسول

سیلی و پهلو سکستن شد جزای فاطمه

 

داد گردنبند خود تا سائلی راضی کند

در کمال تنگدستی بین سخای فاطمه

 

داد رخت مجلس و پوشید رخت کهنه ای

در عجب ماندند مردم از عطای فاطمه

 

"لن تنالوا البر حتی تنفقوا " بشنیده ای

بین تو تفسیر کلامش، کارهای فاطمه

 

بس که با معبود طولانی شدی راز و نیاز

میشد آماس و ورم اندر دو پای فاطمه

 

 

چون که رب العالمین کردی ملائک را خطاب

اینچنین توصیف شد حال و هوای فاطمه

 

می شد از ترس خدا لرزان به هنگام نماز

بود در قلبش فقط ذکر خدای فاطمه

 

گفت دور از آتش دوزخ محبانش بوند 

این چنین دارد جزا حب و ولای فاطمه

 

شامگه تا صبحگاهش کرد مردم را دعا

این چنین بشنید مر مردم دعای فاطمه

 

گفت نامیدی تو هر کس را بنامش پس چرا

نیست اندر این میان جائی برای فاطمه

 

با حسن گفتا که اول جار ثم الدار را

این چنین تعلیم می شد مجتبای فاطمه

 

چون که وارد گشت روزی با پدر مردی ضریر

گو که وارد گشت بینائی سرای فاطمه

 

خود بپوشاند ز نامحرم چه بینا و چه کور

در حضور مرد اعمی بین حیای فاطمه

 

ای که بربسته حیا و عفت از دامان تو

جالب است ار بشنوی توجیه های فاطمه

 

او نمیبیند ولی می بوید او بوی مرا

من ببینم، شاهدم باشد خدای فاطمه

 

چون که می داند محمد از خلائق جز علی

نیست لایق کس که باشد پابه پای فاطمه

 

 

در جواب خواستگارانش بداد او یک جواب

منتظر مانم رسد امر خدای فاطمه

 

کرد عقد آن دو را در آسمان قبل از زمین

این چنین عقدی بود تنها برای فاطمه

 

رفت با کم، ساخت با کم، در وفا نگذاشت کم

درسها از بهر زن دارد وفای فاطمه

 

او کمال است و جمال و بی تجمل زیست کرد

بود او را توشه، از دنیا غنای فاطمه

 

هیچ یک آن دیگری را سخت ناراحت نکرد

گفته مولا گواهی بر صفای فاطمه

 

برطرف می شد غم و اندوه از جان علی

تا که می افتاد چشمش بر لقای فاطمه

 

اشک گویا نیست، خون باید بریزد دیدگان

چون که کوتاه است چون عمرش، هنای فاطمه

 

گرچه او بر بستر مرگ پدر بنشسته بود

شد تبسم جانشین های های فاطمه

 

اولین باشی به من ملحق شوی از اهل بیت

بود انگار این سخن نوشین دوای فاطمه

 

دل خوش است از زود مردن بعد مرگ مصطفی

بین تو استقبال مرگ بی ابای فاطمه

 

گفت با خویشان من مهر است اجرم پس چرا

بعد رحلت شد مدینه کربلای فاطمه

 

 

تا کند بیدار وجدانها و غاصب رو سیاه

بیت الاحزان شد بپا از گریه های فاطمه

 

عمر او کوتاه و رحلت کرد زود از این جهان

چون که این دنیا نباشد جای پای فاطمه

 

جان من خاک است و جانش مایه خلق فلک

کاش می کردند جان من فدای فاطمه

 

با علی گفتا که شب بسپار این تن را به خاک

تا نباشد دشمنی اندر عزای فاطمه

 

گفت پنهان کن ز انظار خلائق قبر من

بود اینها آخرین توصیه های فاطمه

 

تا کند اعلام کو ناراضی است از غاصبان

تا ابد جاوید ماند این صدای فاطمه

 

کاش آید غائب آل محمد زودتر

تا که بنماید عیان پنهان سرای فاطمه          

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:20  توسط نبراس میرابیان   | 

 فرجام عشق

چه کنم تا روی از خاطرم ای نیک سرشت

حور عینی که فرود آمدی از باغ بهشت

 

خاطراتت نشود پاک که در ذهن پر است

هم از آن آمدن نیک و هم از رفتن زشت

 

نشود پاک دل از مهر تو چون روز الست

آب مهر تو به خاکم زد و گل را بسرشت

 

مهر تو بذر محبت به دلم کاشت چو رفت

آتشی زد که بسوزاند هرآنچیز که کشت

 

رفتی و رفتن تو بر سر من ویران کرد

کاخ عشقی که خودت ساخته ای خشت به خشت

 

نه فقط قصه " میراب " و تو فرجام نداشت

قصه سایر عشاق هم اینگونه نوشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:15  توسط نبراس میرابیان   | 

 

پدر

 

عمرت دراز ای پدرم ، زندگانیم

از لطف توست ، مستمر این جسم فانیم

 

بودم هنوز کاش در ایام کودکی

کز روی مهر بر سر دوشت نشانیم

 

روزی مباد باعث شرمندگی شوم

گردم دلیل آنکه ز پیشت برانیم

 

شایسته است گر که غلام درت شوم

فرمانبرم ز امر تو هر جا بخوانیم

 

باید که قدر دانی تو در عمل کنم

کافی کجاست حمد و ثنای زبانیم

 

در کارزار عمر تو دلگرمی منی

ای سرپناه خستگی و ناتوانیم

 

حور و قصور را به دعای تو می دهند

روشن ز توست کوره ره این جهانیم

 

من عاجزم زه بیان زیرا صفات تو

بالا ترند از کلمات ومعانیم

 

میراب بود ، گر چه در آغاز زندگی

گفتا فدای خاک دو پایت جوانیم  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:43  توسط نبراس میرابیان   | 

---------------------

نمی افتاد یا رب ، کاش چشمانم به چشمانش

که گردد کور از بس اشک ریزد روز هجرانش

نسیم آن شب نمی شد رهگذر بر ما که گرداند

خراب این دل ، از آن بوئی که آورد از گلستانش

خدایا از چه رو آغاز کردی عشق را آسان

که من بیچاره درمانم به سختیهای پایانش

خداوندا مخشکان دیده مشتاق گریانم

که بنشانم حریق دل ، به اشک همچو بارانش

چو خو کردم به گرمای محبت ، از چه رو یا رب

تهی کردی تو دستان من از گرمای دستانش

دوای درد محرومان ، رهائی باشد از حرمان

به این دارو شفا ده پیکر ما را ز حرمانش

خلائق با چه می سنجند عاشق را در این دنیا

به کار او نمی آید نه احسان و نه ایمانش

ز مروارید اشکم سینه ریزی سازم و هر شب

بدستان خیال خود ، گذارم در گریبانش

زده بر لوح تقدیرم اگر چه مهر تنهائی

تمنا می کنم ، شاید که برگردد ز فرمانش

نمیرد عشق او در دل ، اگر پنهان شود روزی

که من عاشق شدم یا رب ، به پیدا و به پنهانش

نمودی آتشی از عشق برپا و ز هجران غم

دلم کز عشق می سوزد ، به هجران پس مرنجانش

چشاندی تلخی زهر جدائی را به کام دل

خدایا جرعه ای از شهد وصلش هم بنوشانش

بساز ای دل تو بر درد حبیب این درد شیرین است

خداوندا ، بر این درد ار نمی سازد بسوزانش

چه زیبا بود ایام بهار عشق ورزیدن

ولی افسوس ای میراب ، زود آمد زمستانش

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:58  توسط نبراس میرابیان   | 

این بار شعر دیگری را از عباس میرابیان برای شما انتخاب کردم

این شعر یکی از اشعار کتاب منظوم قناعت (قناعت نامه )است که بزودی روانه بازار می شود

زیبا و آموزنده است نظر شما چیست ؟

صـبـحـدم بـر بـرگ گـل شـبـنـم نـشـست

وانــدر آن آئـیـنـه نــقــش غـنـچـه بـسـت

 

چــون کــه آن حـسن و حـلاوت را بـدیـــد

گـــشــت مــغــرور و گــریــبــان را دریـــد

 

ســر بــه زیــر انــداخــت خـاری را بـدیـد

بــانــگ زد: دامــان مــن کــردی پــلــیــد

 

گــفــتــه هـای آن گــل ظـاهـر پــرســت

بــر دل آن خــار چــون خــاری نـشـسـت

 

لــب گـشـود و گــفـت ای عـالـی مـقـام

کــاش بــود آن حــسـن رویــت در کــلام

 

جــای نــازیــدن بــه ایــن تــرکـیـب رنـگ

جـمـلـه هـا تـرکـیـب مـی شـد بـا درنگ

 

ظــاهــرم خــشــکـیـده و پـر درد و رنـج

لـیـک بــی مـحـنـت نـشـایـد بـرد گـنـج

 

گـنــج مـا باشـد قـنـاعـت، نـیـسـت راز

چشم و دل را شسته ایم از حرص و آز

 

نــیــسـت مــا را حــاجــت جــوی روان

نـیـسـت بـــر مـــا مـنـتـی از بــاغــبـان

 

 

 

نـیـسـت مـا را غـم کـه تـابـد مـعتدل

یـــا بـسـوزانـد ز مـــا خــورشــیـد دل

 

کـم بـنـوشـیـدیـم و جـان پـرورده ایــم

وز قـنـاعـت قـلــب خــود آکــنـده ایــم

 

گــاه مــا در سـایـه گـل خـفـتـه ایـــم

 گــاه از گـرمــای صـحـرا پـخـتـه ایـــم

 

گـر که سـر کوبیده شد بـا پـای دوست

بـعـد پـای دوست جـا در دسـت اوست

 

زیــن قـنـاعـت شــد حـیــات مــا مـدام

کـی بـه گـرمـا و بـه سـرمـا شـد تــمام


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 23:14  توسط نبراس میرابیان   | 

میخواستم شرح حالی از عباس میرابیان برایتان بنویسم

ولی دیدم اگر این غزل عقل ما۰۰۰رابخوانید واهل شعر باشید خودتان شاعر  را

بهتر می شناسید

او شاعریست که شعر را خوب میداند وزبان را بهتر

این غزل که من انتخاب کردم کلکسیونی از صناعات ادبی است که یکجا آمده

خواهشمندم

مصراع اول بیت سوم

مصراع اول بیت چهارم رابادقت بخوانید

اوج کار شاعر بیت ششم است ذوق ندارد هرکسی آن را بخواند وتحسین نکند

دقت کنید در نایهای بیت آخر ۰۰۰۰۰

خواهش می کنم نظر خود راهم بنویسید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 22:38  توسط نبراس میرابیان   |